-
فیل نوشت...
پنجشنبه 12 بهمن 1396 00:51
آدمه دیگه... پیش میاد... یه وقتا خسته میشه از همه چی... از همه چی! از دنیا خسته میشه... از قرمزیِ رنگ پریده ی سیبایِ باغچه یِ همسایه... از جدولای بلند و کوتاه کنار خیابون...از "لِمولینِ آمِلی"... از گلدونِ همیشه بهارِ دمِ پنجره ... از شیب تند پله هاى ورودى دانشکده... از "گریه های امپراطور" ...از...
-
اینطوری!
پنجشنبه 5 بهمن 1396 15:47
نشسته بودیم پاى مقاله اى که استاد بیست دقیقه فرصت داده بود در چهارپاراگراف تبیین شود! گیرش همیشه روى این ماجراست که زبان به شدت فرار است و اگر خودت را مجبور نکنى به فکر کردن و نوشتن باید عطاى یادگیریش را به لقایش ببخشی و منتظر شوی اندوخته های قبلی هم به مرور به عدم بپیوندد! القصه ؛ "ف" هم همگروه من و...
-
از بالا به پایین!
چهارشنبه 27 دی 1396 20:18
خیلی خسته بودم... روزم شلوغ بود و اعصاب خورد کن... یک خروجی را زود پیچیدم و این را وقتی متوجه شدم که ترافیک کیلومتری همت جلوی چشمم ظاهر شد... عصبی شدم... رادیو داشت در مورد خواص هویج توضیح می داد ... در آن لحظه از هویج هم متنفر شدم حتی! پیچش را چرخاندم تا ساکت شود... هوا گرم بود... آخرِ دی ماهی که باید از سرما صدای...
-
پرواز!
شنبه 23 دی 1396 15:56
گوگلو زیر و رو کردم براى پیدا کردن یه راه حل... تقریبا تمامِ مطالب یه چیز می گفتن... که وقتی تو موقعیتایی قرار می گیرید که دوس ندارید... برای آزاد شدن ذهن ، رو یه چیزی تمرکز کنید... مثلا کاری خیلی بهش علاقه دارید، آدمی که خیلی دوسش دارید، کتاب ، شعر یا هر چیزی که فکر کردن بهش حالتونو خوب می کنه! عمل کردن به...
-
فیل نوشت...
دوشنبه 18 دی 1396 23:56
میگفت اولا دوست داشته خلبان بشه، بعدش تصمیمش عوض شده... چراشو نپرسیدم، خودش گفت! گفت از یه جایی به بعد فهمیده بعضی آرزوا مال بعضی آدما نیست... مال آدمایی مثِ اون نیست... گفت فهمیده بعضی از آرزوا زیادی بزرگه واسَش... ولی جای آرزشو خالی نذاشته... میگفت حالا دلش می خواد معلم بشه... چراشو نپرسیدم، خودشم نگفت! گفت خاله...
-
خواهرِ کوچیکترِ بزرگتر!
شنبه 16 دی 1396 00:00
"غبار آلوده مهر و ماه ؛ زمستان است" اما... شاید هم یک روز بیاید که بشود فقط یک روز از یک فصل ، فصل دیگرى باشد.. . بشود مثلا روزى از روزهاى همین زمستانِ خدا ، بهار باشد...افسانه باشد! مثل قصه هاى اعجاب انگیز "ژول ورن " که زمانى همه شان افسانه بودند ...زیر دریایى و جِت یک عالمه ماجراى شگفت انگیز...
-
فیل نوشت...
دوشنبه 11 دی 1396 00:01
عدد و رقم ؛شاید در ذات خیلی مهم نباشه ... مثِ همین سیصد و شصت و پنج؛ فقط سیصد ، یا شصت ، یا نه ؛ اصلا پنج ! ولی وقتی یه جا سرهم بیاد مهم میشه ... مثِ اغتشاشاتِ فکریِ یه سری آدمِ عهدِ عتیق شبیهِ افلاطون و ارسطو و الی ماشاالله فلاسفه ی بزرگ و کوچیکِ دیگه که یهو آفتاب و مهتاب مهم شده واسشون و بعدِ کلی فکر کردن تصمیم...
-
پاسخ نامه!
جمعه 8 دی 1396 12:00
سلااااام به همراهان همیشگىِ عزیزم! ظهر آدینه تون بخیر( حسم تو این لحظه میگه "آدینه" باکلاس تره از "جمعه"!) ... ان شااالله که ایام به کام باشه و در همین لحظه در بهترین لحظات زندگیتون غرق باشید!( اگه شنا بلد باشید بیشتر خوش مى گذره !)... پاییز که درست و حسابى نداشتیم امیدوارم زمستون خوبى پیش رو داشته...
-
علامت ِ سوال!
یکشنبه 3 دی 1396 23:18
از جلوی آینه رد می شدم که دیدمش ... بزرگ بود و مشکى... مشکىِ یواش! مُعَلق بود... کله ام را تکان دادم شاید بیفتد... نیُفتاد... مُصِر بود به ماندن... مِثلِ برف که مُصِر است به نیامدن... رویَش دقیق شدم... همانطور بود که باید باشد... یک قوسِ بزرگ و یک نقطه ی گِردالویِ تَر و تمیز ! اما یک چیزی سر جایَش نبود... آنجا جایی...
-
کوچه مدق!
دوشنبه 27 آذر 1396 22:53
اولین بار که روى پرده رفت... چهارده پونزده سالم بود... زیاد اهل سینما نبودم... هنوز هم نیستم.... کم پیش مى آید که یک فیلم ایرانى توجهم را جلب کند... این یکى اما حالِ دیگرى دارد... وراى روزمرگى هاى در ظاهر بى اهمیت کاراکترهاى قصه، یک جور حس جهان شمول انسانى نشسته است... یک جور حس عجیب اما ملموس...دیشب دوباره "کافه...
-
عجیب ولى واقعى!
جمعه 24 آذر 1396 19:12
دنبالِ همین یک جرعه لبخندِ ما بود که "ن"درآمد که "چرا همیشه بی خودی خوشحالی؟" که احتمالا گونه ی محترمانه ی همان "الکی خوشِ" خودمان است! گویا این تفکراتِ بالا پایینِ ما خط انداخته بود به اعصابِ نازنینِ جنابِ ایشان! دمِ پند و اندرزش، موعظه مى کرد به اینکه چرا فکر می کنی مى توانی یک تنه دنیا...
-
فیل نوشت...
چهارشنبه 22 آذر 1396 17:49
یه لحظه هایى ... همون دَم دَما ، که خون میشینه به چشمِ آسمون از غصه ى نشستنِ آفتابِ زردِ پررنگ... همون ثانیه ها ... همون سُرخىِ تنگِ غروب ... همون نارنجىِ رنگ پریده ى آخرِ پاییز ... همون که نفس نداره... که خفگى داره... انقدر زیاد که شک مى کنى به روزاى هفته! که نکنه جمعه باشه؟! نکنه از همون ساعتاى نفس گیرِ تموم نشدنى...
-
شب نوشت...
دوشنبه 13 آذر 1396 00:08
شب هایى شبیه امشب که سیاهِ آسمان این طور یکدست و صاف و پُر از خالى سقفِ دنیا مى شود و تنگِ این پاییز سردِ بى باران به تماشاى دنیاى زیر و روى آدم هایى شبیه من پلک نمى زند ؛ یادِ تمامِ پاییز هاىِ سردِ گذشته چنان به در و دیوارِ ذهن آشفته ى پر از واژه ام کوبیده مى شود که حتى غصه ى تنهایى ماه هم فراموش مى شود ... این انصاف...
-
فیل نوشت...
چهارشنبه 8 آذر 1396 21:42
"کارگر، شیخ بهایى" ؛ یه سال شد فک کنم... شایدم یه قرن... بستگى داره چطورى بهش نگاه کنى... بستگى داره ... به چیشو نمى دونم ولى مطمئنم داره... مثِ ته خیار دیگه... یا سَرِش! مى خورى ؛ اگه تلخ بود مى فهمى تَهِش بوده... اگه نبودم، نبوده دیگه... بستگى داره... دست تو نبوده اما... اینکه سر و تهشو نشناختى... بستگى...
-
شب نوشت...
یکشنبه 5 آذر 1396 22:38
چند قدم ...تا فصلِ سفیدِ بى نظیرم... پى نوشت: شب و سکوت و یک فنجان چاى تلخ و اخوانِ ثالث و آذرِ سردِ بى باران! پى نوشت ٢: به دیدارم بیا هرشب، در این تنهایىِ تنها و تاریکِ خدا مانند!
-
فیل نوشت...
یکشنبه 28 آبان 1396 00:55
مامان هِى گفت این گُلدون دُوُمیت بَرگِش داره زرد میشه...هِى گفتم آگلونِما خَزون نداره... زرد نمیشه ... حواسم پىِ هواىِ آلوده بود هَمَش ... پىِ آسمونِ گرفته؛ نه این که از اَبراىِ کیپ تا کیپ گرفته باشه که بِخواد بارون بزنه... بزنه آلودگیا رو ببره که وارونه نشه همه چى... غُبار مى گیره هوا ... بعد هِى میگن آلودگیه......
-
براى خاله خانوم!
پنجشنبه 25 آبان 1396 10:40
پاییز که مى شود، چشم دنیا به ریزش است ... به مرگِ باشکوهِ سبز هاى نشسته در قلمرو درخت ها ... به عزاىِ آسمان براى برگ هاى از دست رفته ! پاییزِ دنیاىِ من اما ، نقطه ى آغاز است ... شروع حیات است به شرطِ عشق ... انتهاى ایمان است ... مثلِ تولد یک ستاره ! وقتى بعد از انقلابِ سرخِ هسته، طوفانِ انفجار کم رنگ مى شود ... نارنجى...
-
اربعین!
شنبه 20 آبان 1396 21:20
شلوغ بود ... خیلى زیاد ... چند نفر بودن؟ چند تا آدم؟ ده میلیون؟ بیست میلیون؟ سى میلیون؟ زیر آسمونِ خدا هم هوا کم مى اومد از ازدحام جمعیت ... از شلوغى باید نفس کم مى اومد ... قاعده اش اینه اصلا ... که اکسیژن نباشه، نفس کم بیاد ! اما کم نیومد...اکسیژن نبود تو هواش؛ ولى یه چیزِ دیگه بود ... یه عنصر دیگه ! کى گفته صد و...
-
انتظار!
دوشنبه 15 آبان 1396 20:29
انتظار در هر حالتى سخت است... چه زمانى که منتظرِ یک اتفاق شگفت انگیز روزها را با یک مدادِ سیاه از صفحه ى تقویم خط بزنى... چه وقتى که منتظرِ تمام شدن یک کلاس کسل کننده و خلاص شدن از دستِ یک استاد کسل کننده تر باشى... چه موقعى که منتظرِ آماده شدنِ قرمه سبزى مامان ، بعد از یک روز شلوغ و احتمالا اعصاب خردکن روى مبل دو...
-
آرامشِ غلیظ!
دوشنبه 8 آبان 1396 17:46
مهتابِ نقره کوب؛ اى اتفاق خوب ؛ با تو دمِ غروب ؛ تهران؛ ولیعصر...! پى نوشت: دمِ غروب... #سینا_حجازى
-
شب نوشت...
جمعه 5 آبان 1396 00:47
یک حس هایى هست توى دنیا که هیچوقت نمى شود تعریفش کنى! واژه ها معنى نمى دهند براى ساختن نمایى از موجودیتش ! مثل طعم گس خرمالوهاى کالِ اول پاییز ؛ شبیه برگ هاى سبزِ بى جانِ بید مجنونِ پارک ته خیابان ؛ بلاتکلیف است براى عرض اندام! مثل بومرنگی پر از نقش های درهم یک جورى تند و تیز پى آبى آسمان مى رود و یک جایى ناگهان تصمیم...
-
چهارشنبه!
چهارشنبه 3 آبان 1396 23:34
از همان اول اولش چهارشنبه را بیشتر دوست داشتم از باقى روزهاى هفته! شنبه یاغى است و مدعى... همان اول ماجرا محکم و استوار مى آید و قدرت نمایى اش بالفطره است ! مضطرب است و کلافه ى صبر براى شش روز دیگر! یکشنبه مهربان است و پنهان زیر سایه ى شنبه ى قلدر و دوشنبه ى اندیشمند! دوشنبه ى فکور و تحلیل گر... سه شنبه خسته از اندیشه...
-
فیل نوشت...
یکشنبه 30 مهر 1396 22:17
داشت خبر مى خوند ... گفتم : بابا؟ آدما چرا انقدر زیادن؟ گفت : یعنی چی زیادن؟ گفتم : خیلین یعنى ! گفت : خب باشن ... گفتم : همه جا هستن آخه ... اصلا پاییز شده زیادتر شدن ! گفت : خب هستن دیگه ... گفتم : دوست دارم تنها باشم بین زرد و نارنجیا؛ شلوغى اذیت مى کنه؛ نمیشه نفس کشید؛صداى خِش خِشارو ؛ نمیشه شنید ! حواسش پرت خبرا...
-
شب نوشت...
دوشنبه 24 مهر 1396 01:09
من مبتلای آسمانم ! آسمانِ شب ؛ صفحه ی مخمل پوش پهناوری که تا بی نهایت زیبایی دارد و آرامش... سکوت دارد و ستاره ... و ستاره ها؛ این وسعت عظیم پر است از شوقِ نور ستاره هایی که شاید میلیون ها سال پیش مرده باشند و قبل از مرگِ باشکوهشان بخشنده ی انفجار نوری باشند، به امید روشن کردن دلی در سال های دوری که خوب می دانستند...
-
فیل نوشت!
شنبه 22 مهر 1396 00:58
بی خوابی بدجور به سرم زده و جیر جیرک پشت پنجره هم امشب خواب ندارد انگار! سرم را چسباندم به شیشه ی پنجره ی سراسری اتاق و خیره شدم به جیرجیرک عجیبی که زیر نور مهتاب براق و واکس خورده به نظر می رسید... جیر جیر مداومش وسوسه ام کرد برای انجام یک کار شگفت انگیز ...یک کار خیلی شگفت انگیز! مثلا پنجره را باز کنم و با عزت و...
-
چشم ها!
سهشنبه 18 مهر 1396 03:11
دیروز در جلسه سمینار "ه" ناخواسته نشسته بودم کنار کسی که در تمام دنیا آخرین کسی است که دلم می خواست کنار دستش بنشینم و حواسم را جمع موضوع مورد بحث همکلاسیمان کنم! همیشه حضورآدم هایی که فکر می کنند همه چیز را بی کم و کاست می دانند اذیتم می کند! حضور کسانی که فکر می کنند مخاطبشان موظف است هر چه می بافند را...
-
شب نوشت...
چهارشنبه 12 مهر 1396 22:24
مثل همین بارانِ بی سوال؛ که هی می بارد... می بارد... می بارد...! #سید_علی_صالحی پی نوشت: اولین ها همیشه جور دیگریست؛ اولینی شبیه اولین بارانِ لطیفِ پاییز! پی نوشت ٢: سخاوتِ آسمان!
-
عاشورا!
یکشنبه 9 مهر 1396 13:15
یٰا کٰاشِفَ الْکَربْ عَن وَجهِ الْحُسینْ اِکْشِف کَرْبی بِحَقِ اَخیک الْحُسینْ
-
نا گفته ها!
جمعه 7 مهر 1396 00:25
پاییز باشد و شَب و مُحَرَمِ حُسین و یک بامداد جمعه ی خالی و دلتنگی! وقتی باشد مثل حالا که دِل پُر باشد از ناگفته هایی که تا بیخ گلو بالا آمده و نَفَس کشیدن را چنان سخت کرده که یک کپسولِ اکسیژنِ خالص هم به کار نیاید حتی ! فا حرص بخورد که "چرا حرف نمی زنی؟" و من فکر کنم که هیچ کاری در این دنیا به اندازه ی همین...
-
شب نوشت...
دوشنبه 3 مهر 1396 00:59
همه ی شب ها رازآلود هستند و بعضی شب ها رازآلودتر... بعضی شب ها ساکت ترند و مهتابی تر... انگار عقربه ها که از این ساعتِ" دو صفرِ" عجیب رد می شوند ، دریچه ای باز می شود به سوی جهانی دیگر! جهانی آرام تر که زندگی در آن روی دور کند می گردد... جهانی که هر دقیقه اش ساعتی است و هر ساعتش سالی و هر سالش به اندازه ی یک...